{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁵¹

ویو رایا فردا صبح:

با نور آفتاب توی چشمام از خواب بیدار شدم
از تخت بلند شدم و از آینه به خودم نگاهی انداختم
با دیدن خودم به معنای واقعی کلمه ریدم به خودم و جیغ خفیفی کشیدم و گفتم:
-خداوندااا چرا قیافم اینطوری شدههه؟


حتی دیشب لباسمو هم عوض نکرده بودم و همونطوری خوابیده بودم...
کل آرایشم خراب شده بود و ریملم ریخته بود پایین و رژم پخش شده بود(#منحرف نباشیم😂)
سریع رفتم توی حموم و یه دوش طولانییی گرفتمم
بالاخره بیرون اومدم و گفتم:
-آخیششش چقدر خوب بوددد

دلم نمیخواست موهامو خشک کنم پس فقط گوجه‌ای بستمشون و یه لباس راحت هم پوشیدم و از اتاق زدم بیرون
مامانمو و مارتین سر میز داشتن صبحونه میخوردن و کوک هم طبق معمول دیر بیدار میشد.
سمت میز رفتم و روی یک صندلی نشستم
(صبج بخیررر
%صبح بخیر
-سلام به تازه عروس و دومادد
(حرفش شد برای امروز عصر بلیط داریم
-چیییی؟
(برای ماه عسل دیگهه
-حالا نمیشه بیخیال بشیننن؟
(نخیرر
-حالا چند وقت میرین؟
(یک ماه، دوماه، شش ماه، یا شایدم یه سال(لبخند)
-چییی؟
گفتین سر یک ماه برمیگردین
(خب میخوام خوش بگذرونم به تو چهه
-ایشش


یه نون تست برداشتم و روش شکلات نوتلا ریختم و زدم تو رگ(بهترین صبحونه جهانن از نظر منن)
(کمتر شکلات بخورر
-ولم کن خوشمزستت


با فکر کردن به اینکه قراراه حداقلللل یه ماه با کوک تنها باشم تن و بدنم میلرزید
نکنه اتفاقی بیفته؟
....



#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
دیدگاه ها (۱۸)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط